تبليغاتX
بچه های مسجد

 

سایت بیدل دهلوی راه اندازی شد.

نشانی سایت : http://bideldehlavi.com


چيزي از خود هر قدم زير قدم گم مي کنم
رفته رفته هر چه دارم چون قلم گم مي کنم

بي نصيب معني ام کز لفظ مي جويم مُراد
دل اگر پيدا شود ،دير و حرم گم مي کنم

تا غبار وادي مجنون به يادم مي رسد
آسمان بر سر ، زمين زير قدم گم مي کنم

دل ، نمي ماند به دستم ، طاقت ديدار کو ؟
تا تو مي آيي به پيش ، آيينه هم گم مي کنم

قاصد مُلک فراموشي کسي چون من مباد
نامه اي دارم که هر جا مي برم گم مي کنم

بر رفيقان (بيدل ) از مقصد چه سان آرم خبر ؟
من که خود را نيز تا آنجا رسم گم مي کنم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ابراهیم عبدی در پنجشنبه 25 مهر1387 ساعت 22:52 | لینک ثابت |

به نام او

اپیزود یکم

             گل ، گیاه.خیلی کوچکند.آب و خورشید و ... بهانه ایست تا بزرگ بشوند.صبر باغبان است که کبریت صاعقه شده و نیززبانه ای از درون کشیده ، تا او را به آتش سکوت ژرفش که درون سوز است، بسوزاند، تا از نار نوری بدمد و نور بر گل بتابد.باغبان به قول سید حسن در فکر این است که باغ در پرچینی از علف تلف نشود.

اپیزود دوم

            چوپانی گله ای دارد.دست روی دست نهاده.دو دست بر چوبدستی.سیاه چردگی را از هرم طاقت فرسای دشت چه خوب آموخته!جزئی از وجودش شده.به او میگویند : سیه چرده!!! نگران است.نگران بره حرف گوش نکن.بیچاره گوسفند هم حالیش نمی شود.غریزه ای دارد اما حرف جهت دار چوبدستی است که گوسفند را به جمع فرا میخواند. حجم قدرتمند صدای شبان به همراه پرتاب چوب دستی اش و یا به زیر بغل گرفتن آن و دستها را به هم زدن،او را برمی گرداند.گوسفندم نرو.برگرد.آیا اطلاعات گوسفند از گرگ کم است؟آیا نمی داند گرگ چه موجودی ست؟آیا گرگ خیال است؟ چرا گوسفند به آغوش خطر می رود؟  گرگ را در نقاشی ها سبز رنگ کنیم؟

اپیزود سوم

            اما الانسان.و ما الانسان؟کسی که همیشه ذکری دارد بعد از نسیان.کسی که خیلی اوقات در باغ نیست . واحسرتایی دارد.لب گزیدنی دارد.چقدر می گوید باشد، ایندفعه بار آخر است دیگر تکرار نمی کنم! اما همینکه قدری گذشت یادش می رود.مثل هشدارهای ناظم مدرسه که همیشه تا زنگ آخر یادمان بود ولی به زودی از یاد می رفت.راه بد خیال است؟چقدر یادمان می رود! و چقدر نا فرمانی می کنیم!و تو برای اینکه ما خودمان بفهمیم، چقدر صبر میکنی! چوبدستی نمی اندازی ، اما میفهمانی چون عقل داده ای.

حرف آخر : همین چند شب گذشته بود که نیمه های شب فریاد میزدیم :یا من هو بمن عصاه حلیم . یعنی همین . یعنی : عجب صبری خدا دارد.یعنی خدایا  زیبایی هایم را به مردم نشان میدهی و زشتی هایم را از آنها می پوشانی.آن شبها یادمان نرود.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ابراهیم عبدی در چهارشنبه 17 مهر1387 ساعت 18:17 | لینک ثابت |