سرما ، گرما ، تیغ ، مشک و دریا
آسمان صاف زمین حیران است
همه انگار که سر گردانند
چه شده ؟ دشت چرا می لرزد ؟
غرق در گرد و غبار است چرا ؟
چه شده ؟ معرکه ای پیچیده
لشکری پاچیده
کیست این سیف الله ؟
ذوالفقاری به کفش می رقصد
اندکی می چرخد
لحظه ای می غرد
کیست این وجه الله ؟
تیغ را دور سرس باز می چرخاند
آسمان را به زمین می چسباند
این سلحشور که شمشیر دو پیکر دارد
روی لبهاش فقط نغمه حیدر دارد
خدا را شکر
چه پناهی داریم چه سپاهی داریم
کاش در کوچه به همراه حسن می بودم
گردنش می شکنم
کودک تشنه لبی مشک به دستش داد و
به شریعه پر زد
ولی اینبار همه منتظرند
ساعتی نگذشته
در میان خیمه
کودکی می گوید
این دم تکبیر است
این پدر بود که تکبیر کشید
اندکی بعد از آن با لبخندان گفت :
این رجزهای عموست
باز تکبیر پدر
باز تکبیر عمو
باز تکبیر پدر
باز تکبیر عمو
باز تکبیر پدر
ولی اینبار جوابی نرسید
لحظه ای صبر کنید که عمو می آید
ولی افسوس جوابی نرسید
ادامه مطلب
